آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه29 خرداد97

1397/7/29 9:14
نویسنده : مامان نسرین
379 بازدید
اشتراک گذاری

اینروزها سفرهایمان  به شمال بیشتر شده. یک دلیل از آن جهت که همسرجان با تغییر شرایط در اداره مرخصی گرفتن برایشان راحتر شده و از طرفی گل هایمان بزرگتر شده اند و رفت و آمد در جاده راحت تر.آخر هفته هم بادایی جان اینا هماهنگ کردیم و رهسپار شمال شدیم. جاده زیبا با آسمانی آبی و دماوند پر از برف. به قول دایی جان صبحانه ای تو جاده بر بدن زدیم و رفتیم سمت خونه باباحاجی اینا.

هوا بسیار عالی و دل انگیز بود. عصری هم با دایی محمد و زن دایی جون رفتیم دریا و تقریبا تا شب اونجا بودیم. روز جمعه هم ما برگشتیم تا بقیه خانواده به همراه باباحاجی و مامان حاجی شنبه بیاین تهران و البته مسافرت آخر هفته به اصفهان با باباحاجی اینان و دایی جانا در پیش داریم و قراره که من و علی کوچولو با هم بریم و آویسا بخاطر مدرسه ش و کلاس مشاعره ش بمونه در خدمت بابا رضا. 

از اتفاقات سپری شده دعوت از  آویسا خانم برای  برنامه روز انجمن و اولیا بود که قرار شد با جناب مجری به مشاعره و شعر خواندن بپردازن. علی کوچولو هم که در این میان  میبینه بازار شعر و شاعری داغ در هر لحظه میگه: من شعر بلدم بخونم وشروع میکنه به خوندن: یه روز و روزگاری آدم های خیلی بد رسول رو اذیت کردن و ...... یعنی روز شونصد بار این شعر رو برامون می خونه.البته باید اقرار کرد که خیلی وقت ها بعضی از ابیات شعر خواهرجان رو برحسب تکرار آویسا خانم حفظ میشن و گاهی برامون می خونن که بگن بله ما هم میتونیم. 

صبح در مهد در حالی که رفته بود گلاب به رویتان دستشویی و البته به تنهایی. من گفتم پسرم صبر کن کمکت کنم و اما ایشان خودشان رفتند و کارشان را انجام دادن و بعد با غروری رو به من که مامانی! من خودم بلدم. خاله م یادم داده. بعد جملات آموزشی خاله جان رو برام تکرار می کرد که حالا باید آستین رو بالا بزنم و دستم رو بشورم.

 حالا من روزی چند بار این آموزه ها را بهشون تعلیم میدهم ولی انگار بیان خاله جان چیز دیگریست...

اندکی از اتفاقات و محاورات خواهر برادری:

علی گوشت چی شده کی زخم کرده. مامانی! کسری با ماشین زد. ای بابا. چرا؟ مامانی ! عیب نداره من بخشیدمش.

موقع رفتن آویسا به مدرسه دم سرویس: خواهری خواهری جون بیا بوست کنم  و هر روز باید به راننده سرویس دخترجان دست بده و با هم شوخی کنن.

بعد سوار شدن سرویس دخترک: مامانی! خواهری رفت . مدرسه بهش خوش بگذره.

آویسا در حال گریه در ماشین که بریم خونه دایی جان همه اونجا هستن. علی فرصت طلب در این میان: باشه مامانی! نریم خونه دایی جان. بریم استراحت کنیم فردا بریم.

طبیعت زیبای جاده هراز (پلور)

آویسا در برنامه انجمن اولیاو مربیان 

تعاریف در گروه ها و کانال مدرسه

روزی که آویسا خانم شجاعانه به دندانپزشکی رفت(آقای دکتر مهربان: دکتر عبدیان)

روز اردو و نمایش عروسکی(مهر97)

عکس های شمال دوست داشتنی

 

پسندها (2)

نظرات (0)